کوه قاف

شعر و دل نوشته های من
 
 

۸ خرداد ۱۳۹۵

ایستاده ای ،
در گذرگاه معابر
در لابلای وقتها
در عبور ابر از آبی روزها
نفوذ کرده ای ،
پشت نگاههای خیره به دور
در رشته های جریان ساز بودن
مثل نسیمی در علفزار
حل شده ای ،
نرم و سبک
مثل ریزگردهای هوا
بی ردی از ادعا
در لحظه ای که نفس میکشم

 



۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

گیر کرده در سیاهی گودال

ایستاده و پلک نمیزند

ظهری که نشست بر تن خاک

و نفس حبس شده ثانیه ها

او را بلعید

لحظه را بلعید

گذشته و هرچه قبل تر را بلعید

و پرنده بی صدا اوج گرفت

عمیق تر و گودتر از آن

گره کور نگاه بود

رشته ای که تاب نیاوردیم

در کوچه ای که طاق باز به خواب رفت

پاره می کنیم و خلاص!

عبور می کنی و تمام …

 



۲۷ فروردین ۱۳۹۵

وقتی از میان این همه راه

از دری آمدی که نمی شناختم

و دلهره را نشاندی

در سیاهه ی کوچه های سرد

و نگاهت

زخم خوردگی شوق را وصله کرد

و قدم هایت نفس شد

آمد نشست پیش بخار پنجره

و ماند تا تمام شب

از آخرین پیچ تاریک بگذرد

دیگر نفهمیدم مسیر طی شده را

تو در من دویده ای

یا من به سویت آمده ام

 



۱۴ فروردین ۱۳۹۵

دست بر هر آینه که گذاشت

واژه ای تمام قد خیره نگاهش کرد

و صدا

از انحنای گلوی بی حنجره اش

آنقدر بالا رفت

تا مثل بخار

در آسمان بی خاطره محو شد

نه رفته

نه مانده

و نه بازگشته بود

تنها روزی

به شوق هوای تازه تر

به رمز گشایی کلمات رفت و

در قصه هایی که هیچ وقت

خوانده نشد

راه خانه را گم کرد

 



۲۳ اسفند ۱۳۹۴

درختهای پیر

به پرواز فکر می کنند و

آشیانه گنجشکها می شوند

درختهای جوانتر اما

با دود آتش

رقص کنان به بالا می روند

مثل تاریخ

که قرنهاست فکرهای بلند را

لای سیگار وقت آتش زده و

به آسمان می فرستد

 



۵ دی ۱۳۹۴

وقتی که شهر

کوچه به کوچه هیچ را

هر شب به دوش می کشد

وقتی علفهای هرز

میهمان رویش باغ می شوند

وقتی که پای ماه

از سنگفرش خیابان بریده و

باران نمی زند

یعنی زمستان

تکه تکه شده در تمام فصول

و برف

مثل پارچه ای سفید

پیچیده ست بر زمینی

که به گورستان می رود

 



۸ آذر ۱۳۹۴

حالا قبول کن

قایق بدون بادبان

بهترین انتخاب بود

وقتی که خسته از موجها

با دستهای باز و دراز کشیده

زیر سایه تیرک قایق مصلوب می شوم

و تو را مغلوب می کنم

تا حرفهای نگفته را

سپید خوانی کنی و

من شعرهای سپیدت را

ذره ذره صرف بادبان کنم

 



۶ شهریور ۱۳۹۴

تند باد سختی بود

آنقدر که فصلها جا به جا شدند

من جای درخت میوه دادم

دیوار به جای پنجره آجر کاشت

و چتر

عصای دست آفتابگردان شد

حالا

این بوم آشفته روبروی توست

بردار و به امضای خودت

به دیوار بزن

 



۱۴ تیر ۱۳۹۴

خدا کند از این انفرادی

جان سالم به در برد

کسی که با غل و زنجیر

در من به قصد فرار

به در و دیوار مشت می زند

 



۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴

در تکرار نامت

خس خس می کنند کلمات

مثل صدا که

هول می اندازد

پرنده را

و باد که می لرزاند

تن برگ را

 



۲۷ فروردین ۱۳۹۴

فانوس به دست

وجب به وجب

تاریکی شب را

 قدم زدم 

نمی دانستم تو خود ,

از آسمان پر ستاره

به این سمت آمده ای …

 



۱۸ اسفند ۱۳۹۳

چگونه پیدا شوی

وقتی در انتهای شب ,

جای هر پنجره بر دیوار 

آینه ای ست …

 



۱۳ بهمن ۱۳۹۳

مشت می کوبد به در

پرنده 

در ساعتی که به خواب رفته ست

 



۱۳ بهمن ۱۳۹۳

نشسته ام روبروی پنجره و

هر چند دقیقه یک بار

ها می کنم به شیشه

به تماشای برف

و فکر می کنم به پایان غم انگیز رابطه ام

با فصلها

وقتی که با خاک و باد خاطره می ساختم

و این لباس مجلل

که زار میزند به تنم

با جعبه های تو خالی ,

بر تن من که به دست کودکان

بوی کاج هدیه می دادم

 



۸ بهمن ۱۳۹۳

به هوای دیدن تو  

باریده بود باران ،

دستش را بگیر و

از خاک بلند کن

جوانه سبز

 



۳ بهمن ۱۳۹۳

و در میان تمامی سنگ ها

زمین ,

نگین انگشتری شد

بر دستهایش

 



۳ بهمن ۱۳۹۳

کدام رد پا

در تو بجا مانده

که شروع راه برایت

از رسیدن آغاز می شود ؟

 



۲ بهمن ۱۳۹۳

با جوانه هر گیاه

به عزا می نشینند کرم ها

مرگ دانه را

 



۱۵ دی ۱۳۹۳

برف

مثل پارچه ای سفید

پوشانده زمین را

به گورستان می برد

 



۱۴ آذر ۱۳۹۳

همین روزهاست که دلم را

 بریزم به دریا

به آن سوی آب ها

مرواریدی شود در تاریکی

یا دانه ماسه ای در ساحل

چه فرقی دارد برای دل

وقتی که دریایی شده باشد

 



۱ آبان ۱۳۹۳

خط بزن

از نو بنویس

دوباره بخوان

سبز کن

هرس کن

دوباره بکار

فقط ,

تنها مگذار

 



۱۹ شهریور ۱۳۹۳

از ستاره ها بپرس

یا از همین ماه

اصلا چرا راه دور ،

مگر چشمها

برای باور این حادثه کم بود ؟

چرا به جای جواب در من

زل می زدی به خودت ؟!

پس از آن همه اتفاق

آن حجم رمز و راز …

فاصله سرک می کشد

به این شبها

به این سکوت

به جای خالی ات …

 



۱۰ شهریور ۱۳۹۳

خلاصهُ رنگهایی ،

از در که می آیی

زرد

به آسمان که می روی

نیلی

کنارم که هستی

به یاد روزهایی که گذشت

سرخ

امروز هم ، جای خالیت 

سبزِ سبز …

 



۲۱ مرداد ۱۳۹۳

بر دورترین شاخه درخت اگر 

لانه ای داشتم

دم به دم سرک نمی کشید

رخوت ,

آسمان بود و پرواز

یا تماشای پرواز …

 



۳۱ تیر ۱۳۹۳

تنها صاحبان افقهای باز و 

دشت های بی انتها

همین شیب نشینان ساده و

عابران بی ادعایند 

ورنه اینجا ،

بالاترینِ  بلندیها 

هیچ چشم اندازی ندارد …

 



۲۱ خرداد ۱۳۹۳

می روم ،

بی حرف اضافه ای

در پس و پیش !

پر و بالم نمی دهد

ماندن …

 



۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳

رد پایت

به هر سمتی رود

غروب 

همان طرفی ست

جهت ها بهانه اند ،

شرق و غرب

تفسیر جغرافیایی

بودن و نبودن توست

 



۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳

در عبور از این سیاهی ها

شانه به شانه ات

طوری می گذرم

که نه دل جا بماند

نه زخم ، دامن گیر

 



۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳

اینجا

سایه ها

پرسه می زنند

در دلِ شب

مشکل از دلِ من است

یا این شب؟

 



۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

برای مارال نازنینم …

 

کنار آخرین ایستگاه

به هوایت که قدم می زنم

نبودنت را که نفس می کشم

گیج و پریشان می شوم

از آوار این همه تلخی ،

کاش دستی از غیب

پاک می کرد 

خاک را از رویت

مرگ را از هستی !

 



۲۸ فروردین ۱۳۹۳

از کیسهُ آسمان

مشتی ستاره بپاش

زمین

بذر عشق

می خواهد 

 



۲۶ فروردین ۱۳۹۳

دلم را

بی هوا

سپردم به باد ،

دست در دستِ دلی

آمده است !

 



۲۵ فروردین ۱۳۹۳

باران ببارد

یا نبارد 

فرقی نمی کند ،

پاییز فصلی ست

که نباشی

 



۱۳ اسفند ۱۳۹۲

شبگرد خوابهای هر شبم شده ای

 می روی و به دنبالت

پا به هر کوچه که می گذارم

بی انتهاست

تنها رد پایی و

دیگر هیچ …

انگار سالهاست که رفته ای ،

موج نو

راه می اندازی

 به خوابهای تکراری ام !

 



۲۱ بهمن ۱۳۹۲

خسته از 

تصویر دیوار و

کلاغهای خاکستری

پنجره ای می شوم

چند کوچه آنطرف تر ،

با انعکاس ماه 

رو به خیابانی که

هر شب قدم می زنی

 



۴ بهمن ۱۳۹۲

قصۀ

چترهای بسته و

عابران خسته و

کوچه های گِل گرفته

باشد برای بعد …

حالا که آمدی ،

دستم به دامنت

از آسمان بگو

 



۲۵ دی ۱۳۹۲

جای خلوتی اگر پیدا شد

چند لحظه ای بنشین

استراحت کن !

خسته شدند پاهای تو

بَس که قدم زدی

خسته شدند کوچه هایِ ذهن من

بَس که طی شدند

 



۲۲ دی ۱۳۹۲

بُرودت هوا

فاصله بستن 

تا باز کردن

کوله پشتی توست

پیش بینی که ندارد

 



۱۶ دی ۱۳۹۲

مگر تو

کجای جاده ایستاده ای

که پیچها 

تمامی ندارد 

دستی تکان بده 

تا راه گم نکنم

 



۱۰ دی ۱۳۹۲

من تکیه گاه تو 

 مثل کوه برای دشت

 تو تکیه داده به من 

مثل عابر 

به تیرِ چراغ برق

 



۸ دی ۱۳۹۲

باد می آید

شبیهِ برگ ریزان

با هر نسیم 

برگی

خداحافظی می کند

 درونم

 



۴ دی ۱۳۹۲

خیالت را 

سپردم به ابرها

شاید که بباری و

 بیایی …

 



۲۵ آذر ۱۳۹۲

فرشِ قرمزِ برگهایت را

پهن کن برای بهار

زمستان ، با من !

 پیشواز بهار برویم

دلم لک زده برای روییدن

 



۲۱ آذر ۱۳۹۲

از این همه پنجره

چسبیده به دیوارِ شب

تنها یکی روشن است ،

قلم برداشته

به تصویر می کشد

برق نگاهت را

 



۲۰ آذر ۱۳۹۲

خسته از خود

به تو رو می کنم

جای چشمهایت

نگاه نیست

خیالم را

گره می زنم به چشمانت

تو به من خیره می شوی

من به دوردست ها …

 



۱۰ آذر ۱۳۹۲

پرواز می کنم ،

آنقدَر کوچک می شوی

که دلم می گیرد

می نشینم  لبِ بام ،

شانه به شانه 

قدم بزنیم …

 



۲۹ آبان ۱۳۹۲

برای پدر همیشه عزیز و دوست داشتنی ام …

 

بی سایه رد می شوم

ازغروبهای بی روح  پاییزی

تلخ و عبوس و در خود فرو رفته

تو رفته ای و نبودت 

به تن باور لحظه هایم اندازه نیست

کلید به دست

پشت درهای نیمه باز ایستاده ای

و من احساس می کنم دوباره می آیی

با گذشته ای نه چندان  دور

در قامت مردی که خمیده نیست

بیمار نیست

خسته و درد کشیده نیست

آبی است

می خندد

و من هنوز کودکی خواهم بود … 

 



۲۱ آبان ۱۳۹۲

ایستگاه دلتنگی هایم

هیچ وقت

مقصد خوبی نبوده

فعلا 

پیاده نشو

من 

عزادارم !

 



۱۸ آبان ۱۳۹۲

سوم …

هفتم …

چهلم …

شمردن روزهای نبودنت ،

وقتی که قرار نیست

تا همیشه

برگردی

 



۲۴ مهر ۱۳۹۲

بگذار جای خالیت را پر کنند

این گلهای کاغذی

در زمستانِ باغچه

حضورشان دلگرمی ست

برای گنجشکهایی

که از دور

به تماشا نشسته اند

این خانه را …

 


« صفحه قبل